مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

208

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنيزك از براى چيست ؟ ربيع گفت : اين كنيزك را بسبب رغبتى كه به دختر او داشتم ، بخريدم و بدان كه اگر اين دختر بزرگ شود ، در بلاد عرب و عجم در خوبروئى ، نظير و مانند نخواهد داشت . دختر عمّ ربيع بكنيزك گفت : چه نام دارى و نام دخترت چيست ؟ كنيز گفت : نام من توفيق و نام دختر ، سعدى است . گفت : راست گفتى . او سعدى است و هركه او را خريده ، سعيد است . پس از آن گفت : اى پسر عمّ ، او را چه نام خواهى نهاد ؟ ربيع گفت : هرچه تو اختيار كنى . دختر عمّ ربيع گفت : نعم . ربيع گفت : نكو نامش بنهادى . پس آن كودك ، نعم نام با نعمت بن ربيع در يك گهواره پرورش يافتند تا بده سالگى برسيدند . و هريك از ايشان از ديگرى نكوتر و خوبروتر بود و نعمت به او خواهر خطاب ميكرد و او بنعمت ، برادر همىگفت . پس از آن نعمت بده سالگى برسيد . پدر نعمت ، ربيع بن حاتم به او گفت : اى پسر ، اين ترا خواهر نيست . بلكه كنيز است كه بنام تواش خريده‌ام . تو او را پس از اين خواهر مخوان . نعمت گفت : چون چنين است ، من او را به خود تزويج كنم . آنگاه نعمت بنزد مادر رفته ، او را از آنچه در دل داشت ، آگاه كرد . مادرش گفت : اى فرزند ، اين كنيز تست . پس نعمت با نعم بزرگ شد و او را بسى دوست داشت و نه سال بر ايشان بگذشت كه ايشان را حال بدين منوال بود . و در كوفه ، كنيزى بهتر و خوبتر از نعم بهم نمىرسيد و او قرآن و خط و ساير علوم بياموخت و شطرنج و همه‌گونه بازى ، نيك ميدانست و در آداب تغنّى و آلات طرب ، مهارتى تمام داشت بحدّى كه سرآمد تمام اهل زمان بود . پس روزى با خواجهء خود ، نعمت بن ربيع نشسته بودند . نعم ، عود بدست گرفت و تارهاى آن محكم كرد و اين دوبيتى برخواند : مشنو اى دوست كه غيراز تو مرا يارى هست * يا شب و روز بجز فكر توام كارى هست